تبليغاتX
سکوت سنگ
سکوت سنگ
لحظه های بی تو، تنها صبورم سنگ بود .... فریاد سنگ حرف دل من بود
یک چیزی باید بگم:

با تبریک دوباره سال جدید مسئله ای را می خواستم اینجا بگم:

من در دو پست قبل شعری از آرش نیامی آپ کردم که بدون اطلاع آرش بود و یه کوچولو ناراحت شد که چرا بدون اجازه یا اطلاعش این کارو کردم همینجا ازش معذرت می خواهم. 

 

شعر بی نام

 

 

درغوغای شبهای تنهاییم

دربی نهایت تاریکی شبهایم

با سکوتم پرسه می زدم

غرق دراوج صدایی بودم

با صدا در اوج بودم

گاه به گریه هایم می خندیدم

گاه در خنده هایم می گریستم

آه...چه زیبا شب هایی بود.

 

 

 

 

در زندانی با میله های نامرئی

پرازچهره های وحشتناک

همراهم،آسمانی با بی کرانی محدود

بدون ستاره،آه چه زیبا بود.

زندگی چه زیبا بود.

 

هرشب با رنگارنگ کابوسی

هرشب با صدای لالایی بی امان بارانی از تیر

به خواب می رفتم.

آه...چه شب هایی بود،

چه شب های زیبایی بود.

 

تا که در شبی از آن شب ها

دو نور به من نشانه می رفت

چشمانت بود،مرا صدا می کرد

چه زیبا بود

چه زیبا بود

 

 

 

من با سرآغازی بی پایان

من به دیوانگی ها مبتلا

من به تازیانه ها آشنا

من از خود رهای رها

 

حال دیگر تنها نیست شبهایم

حال دیگر بی انتها نیست آسمانم

حال دیگر زیبا نیست زندگیم

شبهایم با خیال تو نیست تنها

زندگیم با خیالت نیست زیبا

صدای بارانی از تیر

دیگر برایم لالایی نیست.

زندگی دیگر نیست زیبا

،زندگی دیگر زیبا نیست.

 

 

 

تیام

16/12/86

|+| نوشته شده توسط تیام در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 21:7 |

نوروز خجسته باد
 

 

 

 

 

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

                                                 عالم  پیر  دگر  باره  جوان  خواهد  شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

                                                   چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

 

حافظ شیراز

 

 

     "نو روز زیبای ایران باستان بر همگی خجسته باد"

 

 

 

 

 

 

تیام

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تیام در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 15:29 |

سلامی دوباره پس از یکسالگی

سلامی دوباره به رنگ سکوت سنگ

 

 

 

سلام به همه دوستان عزیزم.

 

قبل از هر چیزی از همه عذزخواهی می کنم برای این مدتی که نبودم.

 

بعد از اون می خواهم با یک شعر زیبا از آرش عزیز دوباره به نوشتن

 

 ادامه بدم.

 

سفر غربت

با تو رفتم

به اوج ها, کران ها

                      به بیکران ها

 

سنای تو گفتم

در قصه ها, قصیده ها

                          غزل ها.

 

وفای تو کردم

چه بسیار ها, با سوز ها

                           با سازها.

 

از دردش گفتم

به کوه ها, دریاها

                     به چاه ها.

 

از فراغش گفتم

بر دشت ها, بیشه ها

                      مزارها, 

 

با عشق تو می میرم

بر سر دارها

           با دردی جانکاه

                        در غربتی

                                بدور از همه یارها.

 

آرش نیامی

 

تیام

 

4/12/86

|+| نوشته شده توسط تیام در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 1:7 |

سکوت سنگ یکساله شد
 

 

 

 

هر چند که ملیارها سال از

سکوت سنگ

میگذرد

اما

وبلاگ سکوت سنگ

یکساله شد

 

 

تیام

 

 

|+| نوشته شده توسط تیام در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 13:1 |

 

 

 

 

 

 

دادگاه

 

دردادگاه خداوندی همیشه ما آدما متهم به ارتکاب گناه هستیم. همیشه ما آدمیان باید طعم چوب فلک را به جرم اطاعت نکردن از خدا بچشیم.

    اما این دفعه من شاکی هستم و خدا متهم.

    اگر بخواهم از گناه های خدای را بر شمارم شاید که  هزاران برگ سپید را سیاه کنم. اما از کجا شروع کنم و اگر شروع کنم آیا تمام خواهد شد یا که نه؟ من می خواهم از سرد شدن پیکر فرزندی در آغوش گرم مادر شکایت کنم، من می خواهم از قتل عام موش ها شکایت کنم,    می خواهم از خود کشی نهنگ ها شکایت کنم، از بوی تند سرب در گلوی طفلی بی گناه شکایت کنم،

می خواهم از خونین شدن سینه ی عاشقان شکایت کنم.

 

    اما شکایت هایم را بر کتیبه ای سنگی که با قلم سکوت تراشیده شده می نگارم.

 

تیام

 

|+| نوشته شده توسط تیام در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 15:53 |

دستم بگیر

 

 

 

دستم بگیر

 

دستم بگیر

دستم بگیر و از این چاه بی انتها نجاتم ده

دستم بگیر و از این در بی دری ها پناهم ده

دستم بگیر و از این زندون بی کسی ها فرجامم ده

دستم بگیر و از این همه تنهائی رهایم ده

بگیر دست ناتوانم را

علی دستم داد و گرفتم دستت را

حالا که ندارم دستی و نیست علی,  مددی

بگیر دستمو نجاتم ده

زندگی ببخش و

رهایم ده

مگذار در این چاه سیاهی غرق شوم

مگذار در زندان بی کسی تلف شوم

مگذار در در به دری ها به درک روم

مگذار در غربت تنهایی بمیرم

 

دستی بده و نجاتم ده

ای تنها دست ناجی من

دستم بگیر ,

دستم بگیر

 

جمعه- 15/2/86

 

 

 

 

 

تیام

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تیام در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 17:25 |

فقط همین...

 

 

 

 

 

 

فقط همین...

 

 

 

  

تیام

 

|+|

جاده برفی
 

 

 

 

 

جاده برفی

 

دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته می بینم

دوباره چشم خدا رو, رو خودم بسته می بینم

تا دلم آروم بگیره, سر به کوچه ها میذارم

                                       رو به آدما میخندم , تو سیاهی ها می بارم

توی یک جاده ی برفی پی انتها می گردم

توی این رویای آبی , هنوزم اسیر دردم

آخه دنیا ی تو نازم, تو چشام رنگشو باخته

آخه یک جنس غریبه,  آسمون منو ساخته

 

از سپیده تا سپیده, آسمون ابری و تاره

مثل بغض سینه ی من, شوق باریدن نداره

 

بوی بارون میده ابرهام,

 اشک چشمام بی قراره

 

دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته می بینم

دوباره چشم خدا رو, رو خودم بسته می بینم

 

تیام

 

|+| نوشته شده توسط تیام در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 1:13 |

آرزو

سلام

قبل از هر چیز از سپیده گرامی سپاسگزارم که منو به این بازی دعوت کرد و بعد هم  عذرخواهی می کنم که دیر شد.

 

آرزو ها بخشی از رویای هر انسانی ست و بعضاً جزء لاینفکی از ذهنیت او ,  و تحقق هر یک نقشی بسزا در رو به کمال بردن و امید  بخشیدن به صاحب آن دارد. از آنجائی آرزوهای من جز  آرزو هایی عمومی نیست و تقریباً منطبق بر آنچه که در زیر می آید می باشد, لذا آنچه که  آرزوی دوست بزرگم آرش نیامی ست را- که آرزوهای من نیز در آن مستتر است- نقل می کنم.

فقط قرار بود 5 تا باشه دلم نیومد که  20 آرزو را چیزی از آن حذف کنم .

 

 

 

آرزومه كه:

 

 

 

-         چشم هيچ انساني از غم با اشك آشنا نشه، اگر اشكي باشه اشك شوق باشه.

-         دنيا ديگه جنگي را تجربه نكنه.

-          

فقر به افسانه تبديل بشه.

آدم يه افسانه نباشه.

 

-         قابيلي وجود نداشته باشه.

-         نامردمي از چهره جامعه ما رخت بر بنده.

-         ظلم،  نامي نامانوس بشه.

-         خون آدما براي هم بجوشه نه براي جنگ.

-         حاكمان حكيم باشند نه سياستمدار.

-         نيرنگ . تزوير فقط در داستانها باشه.

-         روابط انسانها بر پايه عشق پي ريزي بشه.

-         اجتماع عاري از اعتياد باشه.

-         لبخند جزء لاينفك زندگي باشه.

-         اگر دردي باشه فقط درد عشق باشه.

-         نفريني بر لب نباشه.

-         پليسي در كار نباشه.

-         نت عشق در موسيقي زندگي روي پنج خط حامل نگاشته بشه.

 

 

زندان يه موزه بشه.

زنداني پرنده بشه.

پرنده بي قفس باشه.

 

دوستانی که به این بازی دعوت می شوند:

شادی(شباهنگ)- سوفیا (دوستدار دانش)- ستایش ( برگ های زرد باران خورده)-  شیوا (دلشوره های من )- پرند (ژرمینال - پرنسس ) ستایش ( رها تر ازرها)

 

 

 

تیام

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تیام در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 22:57 |

 

 

 

 

 

 

 

روزگارم...

 

روزگارم تیره و تار

آسمانم دلخراش

روزهایم بی نور آفتاب

شبهای بدون مهتاب

در ذهنم فکر نزار

چشمانم خسته از زار

زندگی بی پایان

کینه ها یم ناپاک

نفرین هایی به یادگار

                        روزگارم تیره و تار

 

پیراهن های مشکی

به یاد ان چشم های سیاه

خسته ام با راهی بی انتها

جنونی بی همتا

مونسم فقط سیم گیتار

                      روزگارم تیره و تار

 

گذشته ای بی یادگار

زندگیم بی محتوا

آینه ای در انتظار

غروبی نا آشنا

طلوعی بی فرجام

خورشیدی ناهنجار

                  روزگارم تیره و تار

 

قفل و زنجیری به پای

تیرو رگبار به نای

می رسد صدایی آشکار

                  روزگارم تیره و تار

                 

روزگارم تیره و تار

 

 

 

 

 

تیام

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط تیام در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 ساعت 23:42 |